خرید بک لینک

درباره سایت

آصف

امکانات وب

بسم الله.

مثل معتادی که وقتی از خماری اش می گذرد تمام مفاصلش شروع می کند به درد گرفتن و با کوچکترین حرکتی کل بدنش را درد فرا می گیرد نشسته ام یک گوشه و باز هم مثل همان معتاد بخت برگشته که مدت زیادی از آخرین نعشگی اش گذشته دیگر مغزم کار نمی کند. گناه که در تن روح تو ریشه دوانده باشد خانه خرابت می کند تا برود. فکرش را می کنم که چند گناه دیگر را باید اینجوری کنار بگذارم و برای چندتای دیگرشان باید اینقدر زجر بکشم؟

دلم می خواست استادی داشتم تا اینجا برایتان می نوشتم: «استادی داشتیم که می گفت هر وقت شیطان و نفس اماره بهتان فشار آوردند و خواستند به زور به ورطه ی گناه بکشانندتان به حضرت حجت علیه السلام توسل کنید و از ایشان بخواهید تا یاری تان دهند..» اما متأسفانه واقعا استادی نداشتیم که چنین حرفی را بهمان بزند. با اینحال هرکسی این حرف را زده دمش گرم، من سعی می کنم اینجا داد بزنم و شما را صدا بزنم. صدا بزنم و بگویم خسته شده ام از بی قیمت بودن. خسته شده ام از ارزان بودن. حالا می فهمم وقتی کسی می گفت بیست سال دنبال چیزی بوده ام یعنی چه.. چند سال است که فقط داد می زنم خسته ام از این بی قیمت بودن ولی هیچ اتفاقی نمی افتد. هر بار شکست پشت شکست، دردسر پشت دردسر، گناه پشت گناه.. نمی توانم توی آینه به خودم نگاه کنم و خجالت نکشم از این نقابی که بر کراهت وجودم گذاشته ام. از این لبخندی که بر درد هایم گذاشته ام.. چشم خطا بین را از من نگیر. ناراضی نیستم از اینکه بدی هایم را می بینم. تا آخر عمر شکرگزارت هستم که می گذاری زشتی هایم را ببینم و باز با اینکه کاری برای پاک شدنشان نمی کنم حداقل غصه ی داشتنشان را بخورم. ناراضی ام از خودم. این من ـی که دیگر هر بار جری تر از بار قبل گناه می کند. راحت تر از بار قبل خودش را می بخشد و انگار نه انگار که تو داری نگاه می کنی..

اسیرم من، اسیر این تن خود
گرفتارم گرفتار «من»ِ خود

تویی تنها ترین تنهای عالم
و من شرمنده ام از بودن خود

+ منُ یه کم ببین...

برچسب: پست 24 ساعته,پست 24 رمان روزای بارونی,پست بانک ایران 24,پست چی 24, نویسنده: میلاد زارعیان تاريخ: چهارشنبه 7 مهر 1395 ساعت: 20:16

صفحه بندی