خرید بک لینک

درباره سایت

آصف

امکانات وب

بسمالله.

تنهایی به انسان فرصت فکر کردن میده. عجیب نیست؟

نه عجیب نیست.

این روز ها بیشتر قدر تنهایی رو میدونم. نه همیشه، فقط وقتایی که خودم رو از سرگرمی های اطرافم دور می کنم، شاید هم وقتایی که سرگرمی ها دیگه سرم رو گرم نمیکنن!

خلاصه وقتایی که تنها میشم فکر می کنم که تنهایی چقدر میتونه خوب باشه. این روز ها هم به بهانه کشیک های بیمارستان که منُ همسر رو از هم گاهی دور می کنه تنها میشم و به فکر فرو میرم. گرچه خیلی سعی می کنم به فکر فرو نرم! ولی دست آخر دیگه چیزی نیست که بتونه جذبم کنه. موبایل رو کنار میذارم، کتاب و فیلم و سریال و چیزای دیگه هم دیگه جذاب نیستن. حتی نمیتونم بخوابم. نمیخوام بیشتر از این خودمو به خواب بزنم. تصمیم میگیرم فکر کنم..

این روز ها نشستن و فکر کردن هم برام سخت شده. نمیدونم چرا.. فقط میدونم که عوض شدم.

اینجا رو برای همین وقتا نگه داشتم. برای زمان های حیرون شدن و تنهایی..

در همین تنهایی ها به دوست ها و رفیقام فکر می کنم. به رفاقت ها و دوستی ها، به آشنا ها و کسایی که میشناسی شون. به اینکه چه رابطه ای بین ما وجود داره؟

گاهی فکر میکنم که دیگه مثل قدیم دوستی ها منو به وجد نمیارن. دیگه مثل قدیم دلم برای دوستام تنگ نمیشه. هنر دوست بودن رو نکنه فراموش کرده باشم؟ هدف ما از نزدیک شدن به آدما چیه؟ چرا با یکی دوستیم و با یکی نه؟ چرا اینجوری شدم که میتونم حساب کنم چرا با یکی دوستم و با یکی دیگه نه؟

هنر دوست داشتن رو، وقت گذاشتن برای یه کسی، دلسوزی کردن برای یه کسی، نشستن و با حوصله حرف زدن، نشستن و با حوصله گوش دادن، صبر کردن برای اینکه نهال یه رفاقت و یه آشنایی پا بگیره، نمیدونم! حس بدی دارم.

حس بدی هست که فکر کنی عوض شدی، ولی نه به سمت بهتر شدن! خوب نشدی، پیشرفت نکردی، به اون چیزایی که می خواستی نرسیدی، چرا شاید رسیده باشی، ولی از چیزایی که بهشون رسیدی راضی نیستی. نه بخاطر نفس اون چیزا.. نه! بخاطر خودت! بخاطر رفتارا و حرکتا و فکرای خودت.

حس می کنم تنهام. تنها تر از هر زمان دیگه.

شاید بخاطر اینکه حرف کسی رو نمی فهمم. و کسی هم حرفم رو نمی فهمه..

شاید بخاطر اینکه خودم هم حرف خودم رو نمی فهمم..

نیت ما از یک کار مهمترین بخش اون کار هست.

مثل قدیم به نیت ها م مطمئن نیستم، مطمئن نیستم که کار خوب رو دارم برای چه هدفی انجام میدم. ذهنم شده یه ماشین حساب که همش داره برای کارایی که میخواد بکنه حساب کتاب می کنه. این ذهن رو دوست ندارم.. این حساب کتاب کردن ها رو دوست ندارم. این نیت های فرعی رو دوست ندارم. این نگاه های دنیایی رو دوست ندارم. این که خودم بشینم بگم این کارو می کنم که به این و این و این هدف ها برسم رو دوست ندارم. حس می کنم یه جای کار عیب داره. حس می کنم این ذهن حسابگر داره زندگی عاشقانه م رو خراب می کنه. داره توکلی که یک زمان فکر می کردم داشتم رو از بین می بره. داره منو از اون چیزی که دنبالش بودم دور تر می کنه جای نزدیک تر شدن.. این ذهن حسابگر رو دوست ندارم..

بهت نیاز دارم.

بهت محتاجم.

بیا عنان زندگیمو از دستم بگیر..

بیا افسارمو از رو دوشم بردار.

بیا خلاصم کن از این همه فکر و خیال ..

بیا که اینقدر ضعیفم که این کالبد رو نمیخوام

بیا که اینقدر کم شدم که حال خودمو ندارم

شعبان شروع شده و امشب شب دومش هست. شب جمعه ای هست و من میخوام بهت بگم حتی یادم رفته چطور تورو دوست داشته باشم. برای همین قرآن خوندن و نماز خوندن دنبال دلیل می گردم. دنبال نتیجه می گردم. دنبال این که اگر این کار رو کنم چی بهم می رسه.. دنبال دیده شدنم. دنبال شهرتم.. دنبال چیزایی ام که یه زمانی ازشون می ترسیدم. شایدم نمی ترسیدم و فقط هنوز درکشون نکرده بودم..

یادمه خیلی بچه تر که بودم فکر می کردم اینکه بعضی ها مثل من سراغ بعضی کارا و حرف ها و نیت ها نمیرن بخاطر پاکی باطن و تربیت خوبشونه.. این روزا مطمئن شدم فقط بخاطر این بوده که تو نمیگذاشتی.. تو حواست بود. تو اون کارا و حرف ها و نیت ها رو از جلوم ور میداشتی. حرف ها و کار ها و نیت هایی که اگر به خودم بود با صورت میرفتم سمتشون..

برچسب: نویسنده: میلاد زارعیان تاريخ: شنبه 15 آذر 1399 ساعت: 16:56

صفحه بندی